تبليغاتX
باغ سرخ
در باغ شهادت باز باز است

اسلحه ي جديد

عمليات و الفجر هشت، 20/1/ 64 در فاو به يكي از بچه‌هاي بسيجي اصلحه تحويل نمي‌دادند بعداً معلوم شد موجي است، مي‌ترسيدند كار دست خودش و ديگران بدهد گذشت تا يك شب كه خبر آوردند كه از سنگر زده بيرون و در بين راه اگزوزي پيدا كرده و آن را مثل اسلحه گرفته و رفته جلو چند نفر عراقي او راديدنده‌اند و به خيال آنكه اسلحه‌ي جديدي است خودشان را باخته و تسليم شده‌اند، يك مرتبه بچه‌ها مي‌بينند او چند نفر را انداخته جلو و به طرف مقر مي‌آيد. قضيه را كه از اسرا مي‌پرسند، مي‌گويند ما فكر كرديم اين نوع جديدي از اسلحه است!

ماشه بيانگشت

در يكي از عمليات‌ها مشغول دفع پاتسك دشمن بوديم. دوستي تيربار ژ-3 را برداشته سخت مشغول تيراندازي بود. در آن بحبوحه‌ي نبرد، يك مرتبه تيربارش خاموش شد و گفت: تير بار كار نمي‌كند؛ گير كرده است. همه دست و پايمان را گم كرديم. من كه در چند متري او بودم در نگاه اول متوجه موضوع شدم. گلوله به انگشت سبابه‌اش اصابت كرده و همان بند اول كه ماشه را مي‌چكانده قطع شده بود. گرم كار بود و خودش نفهميده بود. ماجرا را كه به او گفتيم، بنده خدا بدونه پانسمان زخم، شروع كرد با انگشت ديگرش ماشه را چكاندن و تيراندازي كردن.

هديه اي براي رزمندگان

12بعد از عمليات كربلاي 5، عده‌اي از مسلنانان شهر ناكپور هند، تعدادي پيشاني‌بند منقّش به ((ا... اكبر)) و ((خميني رهبر))براي رزمندگان فرستاده بودند، به همراه نامه‌اي كه قسمتي از آن چنين بود: ما از لحاظ مالي آنقدر فقيريم كه فقط مي‌توانيم اين تحفه‌ي ناقابل را هديه‌ي شما رزمندگان كنيم. اين آرزوي قلبي ماست كه بتوانيم روزي از نزديك، چهره‌ي نوراني شما رزمندگان را ببينيم؛ ولي آنقدر تهيدست و فقيريم كه توان مسافرت از شهر خودمان تا دهلي را نداريم. برادران! اگر شما در روز محشر به فرياد ما نرسيد، پس چه كسي از اين دور افتادگان غريب ياد خواهد كرد.

فرماندار فرمانبردار

مدت23 روز در جبههي مهران به همراه5 نفر مسئول قبضهي دوشكا بودم. در ميان اين 5 نفر يكي خيلي متواضع بود. كاري را گفته و نگفته با كمال ميل انجام ميداد. آب  ميآورد، چاي درست ميكرد، سنگر را جارو ميكرد و ... . بعد از پايان ماموريت و متفرق شدن برادران، دوستي كه با ايشان هم شهري بود يك روز به من گفت: فهميدي فلاني چه كسي بود؟ گفتم: نه چطور؟ گفت فرماندار شهر ما، فردوس، بود!

13حد بلوغ

موقع اعزام سپاهيان كربلا بود. يك پسر بچه‌ي يازده دوازده ساله آمده بود واحد بسيج سپاه و مي‌خواست به جبهه برود. وقتي جواب رو شنيد سراغ فرماندهي رو گرفت. به او گفت دستور بدهيد اسم مرا هم بنويسد. فرمانده سپاه نور آباد گفت: شما هنوز به حد بلوغ نرسيده ايد. نمي‌توانم اين كار را بكنم. در حالت خشم و گريه برگشت و گفت: شما كي هستي كه اسم مرا بنويسي يا ننويسي. به دستور ولي فقيه تكليف خودم را مي‌دانم. بايد در ميدان جنگ حاضر باشم؛ و از اين حرفها. همه جمع شدند و نتوانستند قانعش كنند. اسمش را نوشتند تا اعزام بشود.

برو جلو

در عمليات طريق‌القدس بعد از اعلام رمز از قرارگاه ما به عنوان گروه خط شكن وارد عمل شديم، اولين دسته حركت كرد و نوبت به دسته‌ي ما رسيد از دسته‌ي اول چندين نفر روي مين رفته بودند، زماني كه به نزديكي خط رسيديم در كنار ميدان مين يكي از برادران به روي مين رفته بود، و بدنش در حال سوختن بود، هنوز نيمه رمقي داشت، وقتي ديد با احتياط مي‌خواهيم از كنارش عبور كنيم تا او ناراحت نشود با همان دست جزغاله شده پاي مرا گرفت و گذاشت روي سينه‌اش و گفت؛ ما روي مين رفته‌ايم تا شما . به سلامت پيش روي كنيد و عمليات را ادامه بدهيد. بروجلو، بروجلو!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/14ساعت 0:4 توسط کبوتر عاشق |